رضا قليخان هدايت

1456

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چه آزاردم او نه من بنده‌ام * يكى بندهء آفريننده‌ام بايران نبينيد زين‌پس مرا * شما را زمين پر كركس مرا غمين شد دل‌وجان گردان همه * كه رستم شبان بود و ايشان رمه بگودرز گفتند كاينكار تست * شكسته بدست تو گردد درست چو گودرز بشنيد گفتار اوى * پس پهلوان تيز بنهاد روى برفتند با او سران سپاه * پس رستم اندر گرفتند راه ستايش گرفتند بر پهلوان * كه جاويد بادى و روشن‌روان تو دانى كه كاووس را مغز نيست * به تندى سخن گفتنش نغز نيست تهمتن گر آزرده باشد ز شاه * مر ايرانيان را چه باشد گناه تهمتن چنين پاسخ آورد باز * كه هستم ز كاووس كى بىنياز چه دارم من از خشم كاووس باك * چه كاووس پيشم چه يك‌مشت خاك ز گفتار چون سرد گشت انجمن * چنين گفت گودرز با پيلتن همه خلق گويند باهم براز * كزين ترك ترسنده شد سرفراز بجايى كه رستم گريزد ز جنگ * مرا و ترا نيست جاى درنگ برو بر چو زين داستانها بخواند * تهمتن در آن كار خيره بماند از آن ننگ برگشت وين ديد راه * كه آيد بدرگاه كاووس شاه چو از دور شد شاه بر پاى خاست * بسى پوزش از آن گذشته بخواست كه تندى مرا گوهرست و سرشت * چنان رست بايد كه يزدان بكشت بياراست رامشگهى شاهوار * شد ايوان بكردار خرم بهار دگر روز فرمود تا گيو و طوس * ببستند شبگير بر پيل كوس يكى لشكر آمد ز پهلو بدشت * كه از گرد ايشان هوا تيره گشت درخشيدن خشت و زوبين و گرد * چو آتش پس پردهء لاجورد جهان را شب و روز پيدا نبود * تو گفتى سپهر و ثريا نبود